ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم
احسان و سپاس خاص خداوند عزیز و بزرگ[۱] است که فرمانبرداری و عبادت او سبب نزدیکی و تقرب به اوست[۲] و در سپاس و شکرگزاری او افزونی نعمت و بخشش[۳] . هر دمی که کشیده می شود، یاری رساننده زندگی است و هر بازدمی ، شادی بخش وجود . پس در هر یک نفس دو نعمت وجود دارد و برای هر نعمتی شکری لازم و واجب است.
بیت:از دست و زبا ن چه کسی بر می آید که شکر خدا را آن گونه که شایسته است به عهده گیرد و آن را به تمامی انجام دهد؟ (هیچ کس نمی تواند شکر نعمت های او را به جا آورد)
آیه[۴]:ای خاندان داوود سپاس بگزارید و عده ی کمی از بندگان من سپاسگزارند.
بیت:بندگان همان بهتر است که به خاطر کوتاهی و گناه به پیشگاه خداوند عذر و ناتوانی خویش را عرضه کنند
بیت:وگرنه طاعت و عبادت شایسته ی پروردگاری او را هیچ کس از عهده بر نمی آید

بارش رحم و عطوفت بی محا سبه ی او به همه رسیده و سفره ی نعمت و بخشش بی مضایقه ی او همه جا گسترده شده است.آبروی بندگان را به سبب گناه نهی فرموده نمی برد و روزی و رزق مقرر آنها را به سبب گناه زشت و ناپسند قطع نمی کند.
به فرش گستر باد مشرق[۵] گفته تا فرش زمرد رنگ سبزه و چمن را پهن کند و به دایه ی ابر ِ بهاری فرمان داده تا دختران ِگیاه را در گهواره ی زمین پرورش دهد. بر تن ِ درختان جامه ی سبز رنگ از برگ[۶] را به منزله ی جامه ی نوروزی پوشانده و بر سرِکودکان شاخ به واسطه ی فرارسیدن فصل بهار کلاه از شکوفه قرار داده است. افشره ی درخت انگور بی مقدار به واسطه ی قدرت او به عسل برگزیده [۷]تبدیل شده و تخم خرمایی به واسطه ی پرورش او نخلی بلند و تناور[۸] گشته است.
بیت: ابر و باد و ماه و خورشید در میان هستند تا تو روزی به دست آوری و با بی خبری از آن بهره نبری[۹]
بیت: همه ی پدیده ها حیران و مطیع تواند (همه تسخیر و رام تو شده اند تا تو روزی به دست آوری) انصاف نیست که تو به نوبه ی خود از خدا اطاعت نکنی.
آمده است در حدیثی از سرور موجودات و مایه ی فخر باشندگان و مایه ی بخشایش بر جهانیان[۱۰] و برگزیده از افراد بشر و مایه ی تمامی و کمال دور زمان رسالت محمد مصطفی – درود و تحیت خدا بر او خاندانش باد-
بیت عربی : اوست شفاعت کننده ، فرمانروا ،پیامبر خدا، راد و بزرگوار ، صاحب جمال ، خوش اندام ، با بوی خوش و به مُهر پیامبری نشان کرده
بیت عربی : به واسطه ی کمال خود به بلند پایگی رسید و به نور جمال خود تاریکی را برطرف کرد همه ی خوی ها و خصلت های او نیکوست بر او و خاندانش درود فرستید[۱۱]
بیت فارسی :دیوار امت تو غمی از ویرانی ندارد چرا که پشتیبان و قیمی چون تو دارد کسی که نوح کشتی بانش باشد چه ترسی از موج دریا دارد؟
حدیث: هر گاه یکی از بندگان گناهکار درمانده و آشفته حال دست توبه به امید پذیرفتن به پیشگاه خداوند بزرگ و بلند مرتبه[۱۲] بلند کند خداوند بلند قدر به او توجه نمی کند؛ بنده باز از درگاه خداوند تمنا کند؛ خداوند باز از او رو برمی گرداند ؛ بنده بار دیگر خداوند را با عجز و خواری می خواند و از او حاجت می طلبد؛ خداوند پاک و منزه این بار می فرماید:« ای فرشتگان من از بنده ی خود شرم دارم و او جز من پناهی ندارد پس او را بیامرزیدم». به دعوتش پاسخ گفتم و آرزویش برآورده کردم چرا که از دعا و زاری بسیار بندگان شرم می کنم.
بیت: بخشش و بزرگواری خداوند را ببین که چه شگفت آور است ؛ در حالی که بنده گناه کرده است او شرمنده است
گوشه نشینان کعبه ی بزرگی و عظمت او به کوتاهی در عبادت این گونه اعتراف می کنند که «تو را چنان که شایسته است پرستش نکردیم » و ستایندگان زیور جمال او به سرگشتگی نسبت داده شده اندچر اکه می گویند : « تو را چنان که سزاوار شناسایی تو ست نشناخته ایم» .
بیت: اگر کسی چند و چون او را از من بپرسد می گویم عاشق از معشوق بی نشان و برتر از چگونگی چه می توند بگوید؟
بیت: عاشقان در راه معشوق از هستی خود گذشته اند گویی کشته شده اند همچنان که از کشتگان سخنی شنیده نمی شود عاشقان نیز نمی توانند در وصف معشوق دم بزنند[۱۳]
یکی از آگاه دلان (عارفان) سر به گریبان مراقبت[۱۴]فرو برده و در دریای مکاشفه[۱۵] غوطه ور شده بود؛ وقتی از آن سوداگری[۱۶] باز آمد(= وقتی از آن کار فارغ شد) یکی از دوستان گفت : از این گلزار معرفت[۱۷] که در آن بودی برای ما چه ارمغان آورده ا ی؟(چه هدیه ای به ما عطا می کنی ؟)گفت: به یاد داشتم که وقتی به درخت گل برسم دامنی برای هدیه به یاران پر کنم وقتی رسیدم بوی گل[۱۸] چنان مرا از خود بی خود کرد که دامن از دستم رفت (اختیار خود را از دست دادم )
بیت:ای بلبل که با فریاد و هنگامه ادعای عاشقی داری ، عشق را از پروانه یاد بگیر که جانش از آتش عشق شمع سوخت اما دم بر نیاورد
بیت: اینان که ادعا می کنند خدا (معشوق) را شناخته اند،از او خبری ندارند . از کسی که خبری از خدا داشته باشد خبری باز نمی رسد( خود را در خدا فنا می کندو هیچ از خود باقی نمی گذارد حتی خبر)
بیت:ای خدایی که از قوه ی فاهمه انسان که شامل تخیل و سنجش و گمان و پندار[۱۹] است فراتر و بالاتر قرار داری و از هرچه درباره ی تو گفته شد و از هرچه درباره ی تو شنیدیم و خوانده یم برتر و فراتری
بیت: مجلس[۲۰] وعظ و درس تمام شد و عمرما به پایان رسید اما ما هنوز در ابتدای توصیف تو قرار داریم (آن گونه که شایسته است نمی توانیم تو را وصف کنیم)

افلاک، حریم بارگاهت [۲۱]
بیت اول :ای کسی که در معراج خود از درخت سدرة المنتهی[۲۲] در آسمان هفتم[۲۳] گذشتی و ای کسی که گنبد عرش [۲۴]تکیه گاه تو شد
بیت دوم :تو آن چنان بلند مقامی که گوشه کلاهت بالاتر و برتر از فلک نهم است
بیت سوم :هم عقل با آن توانایی چون نوکری که در رکاب سرور خود می دود در برابر تو احساس حقارت می کند و از تو تبعیت می کند و هم شریعت در پناه تو قرار گرفته و تو از آن حمایت و پشتیبانی می کنی
بیت چهارم :ماه با آن زیبایی به اندازه ی طاس کوچکی[۲۵] که بر گردن اسب تو بسته شده ارزش دارد و شب با آن سیاهی رشته سیاه حاشیه ی[۲۶] پرچم تو شده است
بیت پنجم :جبرییل با آن قدر و منزلت نزد خداوند مانند گدایی بر درگاه تو اقامت کرده است و آسمان با آن همه عظمت حریم خانه و بارگاه تو محسوب می شود
بیت ششم:چرخ آسمان اگرچه بلند و با رفعت است در برابر تو به اندازه ی خاک پایی است عقل اگرچه بزرگ و توانا ست در برابر تو کودکی بیش نیست
بیت هفتم :خدا به خاطر بزرگداشت تو به چهره ی همچون ماهت سوگند خورده است
بیت هشتم :خداوند که عقل و خرد را نگهبان جان قرار داد/ نام تو را در کنار نام خود آورده است.

رستم و اسفندیار

وقتی روز شد رستم گبر را بر تن کرد / و علاوه بر گبر، زره موسوم به ببر بیان رابرای حفظ تن پوشید
کمندی بر ترک زین اسب خود بست / بر اسب خود که پیکری همچون فیل تنومند داشت سوار شد
همچنان تا ساحل هیرمند آمد/ در حالی که در دل از جنگ با اسفندیار اندوهگین بود و لبی پر از پند داشت.
از ساحل رود گذشت به طرف بالا رفت / از کار جهان دچار شگفتی شد
فریاد برآورد که ای اسفندیار نیک بخت / حریفت به میدان آمد آماده جنگ شو
وقتی اسفندیار این سخن را از آن شیرمرد جنگجوی پیر شنید
خندید و گفت :از آن زمان که از خواب بیدار شدم خود را آماده جنگ کرده ام
دستور داد زره و کلاه خود / تیردان و نیزه اسفندیار جنگاور را …
به نزدش بردند و و بر تن روشن خو د پوشید / و آن کلاه کیانی را بر سر گذاشت
دستور داد تا زین بر اسب سیاه رنگ / گذاشتند و به نزد شاهزاده بردند
وقتی اسفندیار جنگجو زره را پوشید / به واسطه ی زور و نشاطی که در او بود…
ته نیزه را بر زمین گذاشت / و به وسیله ی آن از زمین به روی زین پرید…
مانند پلنگی که بر پشت گورخر سوار شود و گور خر را به شور و شتاب وا دارد
بدان سان هر دو آماده ی جنگ شدند / پنداری در جهان بزمی وجود ندارد
وقتی رستم پیر و اسفندیار جوان آن دو شیر سرافراز و دو پهلوان به هم نزدیک شدند…
فریادی از اسب هر دو مرد برخاست که از آن فریاد گویی میدان نبرد از هم شکافته شد
رستم با صدای بلند و محکم این گونه گفت : ای شاه کامروا و نیکبخت…
اگر جنگ و خون ریزی می خواهی و به درگیری و نزاع اصرار داری …
بگو تا سوار زابلی را که مجهز به شمشیر کابلی است بیاورم
در این میدان آن ها را به جنگ آوریم و خود اینجا اندکی بایستیم و تامل کنیم
مطابق میل تو خون ریخته شود و جنگ و درگیری را ببینی و لذت ببری
اسفندیار این گونه پاسخ داد / که چرا این قدر سخنان نابجا می گویی؟
من به جنگ کابلی ها و یا جنگ ایرانیان و کابلی ها نیازی ندارم
روش و سلوک من هرگز این گونه مباد/ این کار در دین من شایسته نیست…
که ایرانیان را به کشتن دهم / تا خود تاج پادشاهی بر سر گذارم
اگر تو به یار و پشتیبان نیاز داری بیاور / من در این جنگ به هیچ یار نیاز ندارم و به کار من نمی آید
دو مرد جنگاور قرار گذاشتند / هیچ کس در جنگ دخالت نکند و به یاری برنخیزد
بار نخست با نیزه با هم درگیر شدند زخم ها بر یکدیگر زدند طوری که خون از زره روان شد
به خاطر قدرت اسب ها و ضربه ی جنگجویان / شمشیرهای سنگین آن ها شکست
مثل شیران جنگجو برآشفته شدند / خشمگینانه بر تن های یکدیگر ضربه وارد کردند
دسته ی گرز سنگین شکست / دست دو پهلوان از خستگی از کار بازماند و ناتوان شد
پس از آن کمربند یکدیگر را گرفتند / در حالی که دو اسب تندرو آن ها سر خم کرده بودند
گاه این فشار می آورد و گاه آن زور می زد / هیچ کدام از پهلوانان از جای خود حرکت نکرد
از میدان جنگ دور شدند / در حالی که اسب ها خسته شدند و پهلوانان مجروح…
دهانشان به خاک و خون آلوده و خون کف کرده بود / زره و پوشش جنگی آن ها پاره پاره شده بود
تو ای سیستانی مگر ضربه های کمان و زور بازوی مرا فراموش کردی؟
تو از جادوی زال این گونه سالم و زنده مانده ای / وگرنه از شدت زخم در حال مرگ بودی
امروز طوری یال تو را بر زمین می کوبم / که از این پس زال تو را زنده نبیند
رستم در پاسخ گفت: از خداوند پاک که دارای جهان است بترس و عقل و احساس خود را تباه مکن
من امروز نه برای جنگ که برای عذر خواهی و حفظ آبرو آمدم
تو به ناحق با من می جنگی و چشم عقل خود را بر واقعیت می بندی
زه را به کمان بست و آن تیر را که از درخت گز تهیه کرده بود و پیکانش را در زهر پرورانده بود آماده کرد
تیر گز را در کمان گذاشت / سر خود را به سوی آسمان کرد
می گفت: ای خداوند خورشید / ای دانایی که دانایی و شکوه و زور را تو می افزایی
تو از جان پاک و توانایی و نیت من خبر داری…
که این قدر سعی می کنم مگر اسفندیار از جنگ منصرف شود
تو می دانی که او به ناحق با من می جنگد / می خواهد زور و جنگاوری خود را به من نشان دهد
به خاطر این گناه مرا مجازات مکن ای کسی که خالق ماه و تیر هستی
رستم تیر گز را زود در کمان گذاشت / همان طور که سیمرغ فرمان داده بود…
تیر را بر چشم اسفندیار زد جهان پیش چشم آن مرد نامور تیره شد
قامت او که مانند سرو بلندبالا بود خم شد / دانایی و شکوه از او دور شد و از هوش رفت

قاضی بست
۱) و روز دوشنبه، هفتم صفر، امیر مسعود سحرگاه، سوار اسب شد و با بازان و یوزپلنگان شکاری و چاکران و هم نشینان و نوازندگان و خوانندگان به کنار رود هیرمند رفت؛ و غذا و شراب بردند و شکار زیادی به دست آمد زیرا تا هنگام چاشت (بین صبح و ظهر) مشغول شکار بودند. سپس، به کنار آب فرود آمدند و خیمه ها و سایبان ها را بر پا کردند. غدا خوردند و شراب نوشیدند و بسیار خوش گذراندند.
۲) اتّفاقا، پس از نماز، امیر مسعود کشتی ها را خواست و ده قایق کوچک آوردند. یکی از قایق ها بزرگ تر و برای نشستن امیر بود و بسترها را مهیّا کردند و سایبانی بر آن کشیدند. و امیر به آن جا رفت و از هر نوع مردم در کشتی های دیگر بودند و هیچ کس خبر نداشت. ناگهان، متوجه شدند که چون آب فشار آورده و کشتی پر شده بود، شروع به پاره پاره شدن و فرو رفتن کرد. زمانی آگاه شدند که نزدیک بود کشتی غرق شود. بانگ و آشوب و فریاد برخاست. امیر بلند شد و خوشبختانه کشتی های دیگر به او نزدیک بودند. هفت هشت تن از آن ها پریدند و امیر را گرفتند و به کشتی دیگری رساندند و بسیار کوفته و مجروح شد و پای راست او زخمی گشت؛ بـه گونه ای که به انـدازه ی یک کمربنـد پوست و گوشت جـدا شد و چیـزی نمانده بود که غرق شود. امّا خداوند پس از نشان دادن قدرت، رحمت کرد؛ و جشن و شادی ای به آن فراوانی، تیره و مکدّر شد و وقتی امیر به کشتی رسید، کشتی ها را راندند و به کناره ی رود رساندند.
۳) و امیر که از مرگ نجات یافته بود، به خیمه آمد و لباس هایش را عوض کرد و خیس و ناخوش شده بود و سوار اسب شد و سریع به قصر آمد زیرا خبری بسیار ناراحت کننده در لشکرگاه افتاده بود و اضطراب و پریشانی زیادی به پا شده بود و بزرگان و وزیر برای استقبال رفتند. وقتی پادشاه را سالم یافتند، فریاد و دعا از سپاهی و رعیّت بلند شد و آن قدر صدقه دادند که اندازه و حساب نداشت.
۴) و روز دیگر امیر دستور داد تا به سبب این حادثه ی بزرگ و دشوار که افتاد و سلامتی که به آن پیوسته شد نامه ها به غزنین و تمام مملکت بنویسند و فرمان داد تا به شکرانه ی این سلامتی یک میلیون سکّه ی نقره در غزنین و دو میلیون سکّه ی نقره در سرزمین های دیگر، به نیازمندان و درویشان بدهند و نامه نوشته شد و به امضای امیر استوار و محکم شد و مژده دهندگان رفتند.
۵) و روز پنجشنبه، یازدهم صفر، امیر دچار تب سوزانی شد و هذیان بر امیر غلبه کرد، به گونه ای که نتوانست اجازه ی دیدار و ملاقات دهد و از مردم پنهان شد، به جز از پزشکان و چند تن از خدمتکاران مرد و زن، و دل ها بسیار حیران و نگران شد تا حال امیر چگونه می شود.
۶) از زمانی که این کسالت و بیماری پیش آمده بود، بونصر به خطّ ِخود از نامه های رسیده، موضوعات مهم را بیرون می آورد و به خاطر زیادی موضوعات مهم، آن چه را که ناپسند نبود به دست من به اندرون خانه می فرستاد و من آن را به آغاجی خادم می دادم و سریع جواب می آوردم و امیر را اصلاً نمی دیدم تا زمانی که نامه هایی از پسران علی تکین آمد و من موضوعات مهم آن نامه ها را بردم و مژده ای بود. آغاجی گرفت و پیش امیر برد. پس از یک ساعت، بیرون آمد و گفت: «ای ابوالفضل، امیر تو را می خواند.»
۷) پیش رفتم. دیدم خانه را تاریک کرده و پرده هایی از جنس کتان آویزان کرده و خیس نموده و شاخه های بسیاری قرار داده و تاس های بزرگ پُر یخ بر بالای آن نهاده بودند و امیر را دیدم که آن جا بر بالای تخت نشسته است، در حالی که پیراهن نازک کتانی بر تن و گردن بندی کافور در گردن داشت و بوالعلای پزشک را آن جا پایین و کنار ِتخت نشسته دیدم.
۸) امیر گفت: «به بونصر بگوی که امروز تندرست و سالم هستم و در این دو سه روز اجازه ی ملاقات داده می شود زیرا بیماری و تب به طور کامل از بین رفته است.»
۹) من بازگشتم و آن چه پیش آمد، به بونصر گفتم. بسیار شاد شد و خداوند – بزرگ و گرامی- را به خاطر سلامتی امیر سجده ی شکر کرد و نامه نوشته شد. نزدیک آغاجی بردم و اجازه ی ورود به من داده شد، تا سعادت دیدار چهره ی مبارک پادشاه دوباره نصیبم شد و امیر آن نامه را خواند و ظرف مرکّب خواست و امضا کرد و گفت: «وقتی نامه ها فرستاده شد، تو برگرد زیرا پیامی در خصوص موضوعی برای بونصر دارم که باید به وسیله ی تو داده شود.»
۱۰) گفتم «همین کار را می کنم.» و با نامه ی امضا شده بازگشتم و این احوال را به بونصر گفتم.
۱۱) و این مـرد بـزرگ و نویسنـده ی باکفایت، با شادمانی شـروع به نوشتن کـرد. تا نـزدیک نماز ظـهر از این کارهای مهم فارغ شده و گروه نوکران و سوار را گسیل کرده بود. پس نامه ای به امیر نوشت و هر چه کرده بود، شرح داد و به من داد.
۱۲) و نامه را بردم و اجازه ی ورود به من داده شد و رساندم و امیر نامه را خواند و گفت «خوب است.» و به آغاجی خادم گفت «کیسه ها را بیاور!» و به من گفت «بگیر؛ در هر کیسه هزار مثقال تکّه ها و پاره های طلاست. به بونصر بگو که طلاهایی است که پدر ما از جنگ هندوستان آورده است و بت های طلایی را شکسته و ذوب و تکّه تکّه کرده است و حلال ترینِ مال هاست. و در هر سفری برای ما از این طلا می آورند تا صدقه ای که می خواهیم بدهیم حلال بی شک و تردید باشد از این طلاها می دهیم؛ و می شنویم که قاضی بست، بوالحسن بولانی، و پسرش، بوبکر، بسیار تهیدست هستند و از کسی چیزی نمی گیرند و زمین زراعتی اندکی دارند. یک کیسه باید به پدر داد و یک کیسه به پسر، تا برای خود زمین زراعتی ِحلال ِکوچکی بخرند و بهتر و راحت تر بتوانند زندگی کنند و ما مقداری از حقّ این نعمت تندرستی که بازیافتیم، به جا آورده باشیم.»
۱۳) من کیسه ها را گرفتم و به نزد بونصر بردم و حال را شرح دادم.
۱۴) بونصر دعا کرد و گفت: «پادشاه این کار را بسیار نیکو انجام داد و شنیده ام که بوالحسن و پسرش گاهی به خاطر ده سکّه ی نقره درمانده هستند.» و به خانه برگشت و کیسه ها را با او بردند و پس از نماز، کسی را فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را خواند و آن ها آمدند. بونصر پیام امیر را به قاضی رسانید.
۱۵) قاضی بسیار دعا کرد و گفت: «این بخشش و انعام مایه ی افتخار من است. آن را پذیرفتم و پس دادم زیرا به دردِ من نمی خورد و قیامت بسیار نزدیک است، نمی توانم حساب آن را پس بدهم و نمی گویم که به آن ها نیاز ندارم امّا چون به آن چه دارم و کم است قانع هستم، گناه و عذاب این مال چه به دردِ من می خورد؟»
۱۶) بونصر گفت: «شگفتا، طلایی که سلطان محمود با جنگ از بتخانه ها به وسیله ی شمشیر آورده و بت ها را شکسته و تکّه تکّه کرده و خلیفه گرفتن آن را جایز می داند، آن طلاها را قاضی نمی گیرد؟»
۱۷) قاضی گفت: «زندگی سرور ِما دراز باد؛ وضع خلیفه فرق می کند زیرا او صاحب ولایت است و خواجه با امیر محمود در جنگ ها بوده است و من نبوده ام و بر من پوشیده است که آن جنگ ها بر اساس سنّت و روش پیامبر (ص) است یا نه. من این طلاها را نمی پذیرم و مسئولیّت این را به عهده نمی گیرم.»
۱۸) بونصر گفت: «اگر تو قبول نمی کنی به شاگردان خود و به نیازمندان و درویشان بده.»
۱۹) قاضی گفت: «من هیچ نیازمندی را در بُست نمی شناسم که طلا را بتوان به آن ها داد و این چه کاری است که طلا را کس دیگری ببرد و من در قیامت حساب آن را پس دهم؟ به هیچ حال این مسئولیّـت را قبول نمی کنم.»
۲۰) بونصر به پسر قاضی گفت: «تو طلاهای متعلّق به خود را بگیر.»
۲۱) پسر قاضی گفت: «زندگی سرور ما دراز باد. به هر حال من نیز فرزند این پدر هستم که این سخن را گفت و از وی علم آموخته ام و اگر او را یک روز دیده و احوال و عادات او دانسته بودم، واجب می کرد که در طول عمـر از او پیـروی می کردم. پس، جای آن نیست کـه پس از سال ها زندگی با او خلاف نظرش رفتار کنـم و من هم از حساب رسی و توقّف در رستاخیز و پرس و جوی قیامت می ترسم که او می ترسد و آن چه از مال اندک دنیا دارم حلال و کافی است و به چیز بیشتری نیازمند نیستم.»
۲۲) بونصر گفت: «خدا خیرتان دهد؛ همانا شما دو تن بسیار بزرگ هستید» و گریه کرد و آن ها را برگرداند و بقیه ی روز در فکر بود و از این ماجرا یاد می کرد.
۲۳) و روز دیگر، نامه ای به امیر نوشت و حال را شرح داد و طلاها را برگرداند.

«