شرح ادبیات فارسی عمومی پیش دانشگاهی ترم دوم
گويي بطّ سفيد جامه به صابون زده است
1- قمري با پرهاي نرم و خاكستري خودآماده ي آوازخواني است و كبك گويي به سوراخ گوش خود مشك ريخته است .
2- بلبلان ظريف و كوچم شاد هستند و قمري هاي دوست داشتني پرهياهو هستند . گويي در وسط گل لاله ، مشك وجود دارد و دهان زنبور عسل پر از شيريني است .
3- گل سوسن معطر و خوش بو است ، بوته ي گل نيز ، گل ها و شكوفه ها را بهنمايش مي گذارد و زمين در ماه ارديبهشت همانند بهشت اعلا زيبا شده است .
4- شباويز خود را از شاخه درخت آويزان نموده و زاغ سياه ، گويي كه بال و پر خود را به ماه سياه رنگ غاليه آميخته است .
5- ابر بهاري با شتاب به حركت در آمد و از ابر تيره ، قطرات درخشان باران فرو ريخت .
6- باد در وسط گل لاله ، مشك افشانده و قطرات باران را كه مثل مرواريدي گرانبهاست در دهان لاله ريخته است .
7- انگار مرغابي سفيد رنگ ، پرهايش را با صابون شسته و گويي كبك دري ساق پايش را در جامي از خون فرو برده است .
8- بلبل بر شاخه ي پر طراوت گل سرخ ، به نغمه خواني مشغول است وهمه ي دشت و صحرا پر از سبزه وگل هاي رنگارنگ شده است .
9- گل لاله در كنار جويبار خيمه ي بزرگ خود را برافراشته است ( شكوفا شده است ) به گونه اي كه خيمه ي سبز و چمن به رنگ سبز و سرا پرده ي گل لاله ، سرخ وآتشين است .
درس هجدهم
دماونديه
1- اي دماوند! اي كه همانند ديو سپيد ، اسيري و گرفتار شدي ، اي دماوند كه همانند بام جهان برافراشته اي .
2- كلاهخودي از برف بر سر نهاده اي و كمربندي آهنين ( صخره ها و سنگ ها ) بر كمر بسته اي .
3- از آن جهت چهره زيباي خود را در پشت ابر پنهان كرده اي كه مردم روي زيباي تو را نبينند .
4- براي آن كه از هم نشيني و هم صحبتي با مردم پست وحيوان صقت رها شوي ......
5- با خورشيد هم پيمان شده اي و با ستاره ي مشتري ، پيوند و ارتباط برقرار كرده اي.
6- وقتي زمين از ظلم و ستم آسمان 0 روزگار ) اين گونه افسرده وخاموش و معلق مانده ، ... .
7- زمين از شدّت خشم مشتي برآسمان كوبيد كه آن مشت گرده كرده تو هستي اي دماوند
8- تو مشت بزرگ و درشت روزگار هستي كه از قرن ها پيش به ارث رسيده اي .
9- اي دماوند ! به سوي آسمان برو و چند ضربه بر آن بكوب .
10- نه نه ، تو مشت روزگار نيستي و من از اين سخن خود راضي نيستم .
11- تو قلب سرد و منجمد زمين هستي كه از شدت درد و ناراحتي ، ورم كرده اي.
12- براي آن كه درد و ورم تو فروكش كند مرهمي از برف بر آن نهادند .
13- اي دماوند ، سكوت نكن و سخن بگو . ناراحت نباش و با خوشحالي بخند .
15- خشم دروني ات را پنهان نكن و از اين شاعر دلسوخته پندي بشنو .
16- اگر آتش درونت را پنهان كني وخشم دلت را بيرون نريزي ، به جان تو سوگند كه وجودت را نابود مي سازد .
17- آسمان ( روزگار ) شيطان صفت حيله گر ، بند محكمي بر دهان بزرگ و عميق تو بسته است ( نظام استبدادي ، آزادي بيان را سلب كرده است ).
18- اي دماوند ! من بند دهان تو را باز مي كنم و آزادي بيان را برايت فراهم مي كنم حتّي اگر مرا بُكشند .
19- من از خشم دروني ام شعله اي سوزان مي فرستم تا آن بند دهانت را بسوزاند ( باا شعار آتشين خفقان را نابود مي كنم ).
20- من اين كار ( گشودن بند از دهان ) را انجام مي دهم اميدوارم كه در نظر تو خوشايند باشد .
21- تا اين كه رها شوي و همانند ديو آزاد شده از بند اسارت ، فرياد و خروش سر بدهي .
22- فرهاد مهيب و خشم آگين تو آن چنان لرزه اي برپا كند كه از نور و كجور تا نهاوند ( سرتاسر ايران ) را بلرزاند
23- درخشش شعله ي آتشفشان تو از البرز تا الوند ( سراسر ايران ) را روشن سازد . ( درخشش كلام آتشينت روشنگر همگان باشد )
24- اي مادر پير و گيسو سفيد من ! اي دماوند ! اين پند فرزند بدبخت خود را بشنو ......
25- اين روسري سفيدت را كه نشانه ي عجز و ناتواني است از سرت بردار و بر تخت قدرت و شكوه خود تكيه بزن .
( مفهوم ابيات 24 و 25 به مردم ايران توصيه مي كند كه سازش با استبداد را رها كنند و خود حكومت را به دست گيرند )
26- مانند اژدهاي بزرگ و خطرناك حمله ور شو و همچون شير خشمگين و قهرآلود فرياد و خروشي برآور.
27- پايه هاي اين بناي ظلم و ريا را ريشه كن ساز و نسل و نژاد اين حاكمان ظالم را نابود كن .
28- بنا و اساس حكومت ظالمان را نابود ساز زيرا بناي ظلم را بايد از ريشه كند و نابود كرد .
29- حق انسان هاي خردمند و مظلوم را از اين حاكمان پست و نادان بگير
درس بيست و يكم
سيرت مولانا
در همه ي احوال سبق سلام را مي ستود : معني : هميشه در هر شرايطي پيش دستي در سلام كردن را تحسين مي كرد .
از وقت خويش باز آورد : معني : آرامش او را بر هم زد .
با آن كه در صحبت اهل عصر ، در مواردي معدود از كوره در مي رفت و مخاطب معاند را درهم مي كوفت و شتم مي كرد ...
معني : با آن كه در هم نشيني با مردم روزگار در بعضي موارد خشمگين مي شد و مخاطبين را كه با او دشمني داشت سركوب مي كرد و فحش و ناسزا مي گفت ...
عادت كرده بود كه همه چيز را گذران و همه ي احوال عالم را در معرض تبديل تلقي كند .
معني : مولانا اين گونه عادت كرده بود كه همه چيز دنيا را ناپايدار و همه ي اوضاع عالم را در حال تغيير و تحول مي دانست .
مردي آن است كه آزاد باشي از اين جهان ، و خود را غريب داني .
معني : در اين دنيا به هر چيزي كه نگاه بكني و هر لذتي ( تلخ و شيرين ) را بچشي ، در مي يابي كه اينها براي تو دائمي و ماندني نيست و به جهان آخرت مي روي .
او در طريق تبتل ،خويشتن را از خود خالي كرده بود و به مرتبه ي فنا رسيده بود .
معني : او در راه دل بريدن از جهان و مردم و براي رسيدن به حقيقت، وجود خود را فراموش كرد و به مام فناي في الله رسيد . ( به نهايت كمال رسيد )
مرغ چون از زمين بالا پرد اگر چه به آسمان نرسد اين قدر هست كه از زمره ي خلق و اهل بازار متاز باشد .
معني : پرنده كه به سوي آسمان پرواز كند اگر چه به اوج آسمان نرسد ولي حداقل توانسته است كه خود را از خطر گرفتاري در دام دوره كرده باشد
.
مجرد درويشي در نزد او موجب نيل
به حق
نمي شد :
درويشي مطلق ، موجب رسيدن به حق نمي شد ( درويش بودن در رسيدن به حق ، كافي نيست )
باري چون با تسليم به طرقيت ، پاي روح از دام تعلق خاك مي رهيد. پاي روح – اضافه ي استعاري/ دام تعلق- اضافه ي تشبيهي
معني : خلاصه اين كه با روي آوردن به راه خداشناسي روح او از وابستگي جهان مادي آزاد مي شد
مال و مكنت را مانع درويشي نمي ديد . معني : توانگري و ثروت را مانعي براي وارستگي نمي شناخت .
ياران را از اين كه تكيه بر فتوح و نذور اهل خير نمايند ، تحذيرشان مي نمود و به انها خاظر نشان مي ساخت
كه هر كس اين طريقت نورزد به پولي نيرزد. به پولي نيرزد- كنايه از اين كه ارزشي ندارد / نورزد، نيرزد – سجع و جناس ناقص
معني : ياران خود را از دلبستگي به گرفتن هداياي نيكوكاران ، برحذر مي داشت و به آن ها تأكيد مي كرد كه هر كس از گرفتن فتوح و نذور خودداري نكند ارزشي ندايد
وي دنيا را از ايشان دريغ نمي دارد بلكه ايشان را از دنيا دريغ مي دارد .
معني : مولوي گفت : از اين كه ايشان از دنيا بهره مند شوند عيبي نيست امام اين كه اسري دنيا شوند عيب است و آن ها را از وابستگي و اسارت دنيا برحذر مي داشت
اين تنگ عيشي براي او نوعي رياضت نفساني بود ، ناشي از خست و خشك دستي نبود
معني : اين قناعت و بسنده كردن به كمترين ميزان لازم ، نوعي تهذيب نفس و صفاي باطن بود و ناشي از خسيسي و بخيلي او نبود .
افراط اقويا در تمتع ، حق ساير ناس را ضايع مي كرد
.
معني : زياده خواهي و اسراف قدرت مندان در بهره مندي از نعمت ها و ثروت ها ، حق مردم ديگر را از بين مي برد .
در دنياي عصر ما كه پرخوري و شهوت پرستي و تجمل گرايي كمترينه ي مردم براي بيش ترينه ي آن ها جز
گرسنگي و بي نوايي و گژتابي و توسل به خشونت راه ديگري باقي نمي گذارد : در دنياي عصر ما راحت طلبي
اقليت مردم ، موجب فقر و انحراف و گرسنگي اكثريت آن ها شده است .
او عالم اضداد ودنياي آكل و مأكول را لازمه ي حيات حيواني م يافت درگيري دائم در تنازع براي بقارا
، در سلوك و راه كمال ، انحراف از خط سير روحاني و امري خلافت شأن انساني تلقي مي كرد :
اگر چه مولوي ، اين دنياي تشكيل يافته از عناصر ضد هم ودنياي مادي موجودات خورنده وخورده شونده
را جهت ادامه ي زندگاني جسماني و مادي اين دنيا لازم مي داند ، امّا انسان را فراتر از حيوانات مي داند و
مبارزه براي زنده ماندن را مانع كمال انسان و خلاف شأن انسان مي داند .
همواره طريق سلم و دوستي مي سپرد . معني : هميشه راه دوستي و اشتي را در پيش مي گرفت .
اگر چه صحبت را بر خلوت ترجيح مي داد ، باز عزلت را از صحبت كساني كه در قيد تعلقات باقي مانده بودند ، بهتر مي ديد .
معني : هر چند كه مولانا هم نشيني با ديگران را رب گوشه نشيني ترجيح مي داد ، اما باز گوشه نشيني را بر
هم نشيني با كساني كه در قيد و بند تعلقات مادي دنيا بودند برتر ميدانست .
بعد از اين دانش مندي را بمان ، بينش مندي را پيش گير
معني : علوم ظاهري و دانش هاي دنيايي را رها كن و بصيرت و آگاهي پيشه كن
مشايخ ديگر نيز هر كدام به تقريبي حاضر مي شدند . معني : ساير مشايخ هر كدام به مناسبتي
حضور مي يافتند .
تبتل و التزام فقر او را به كمال استغفار رسانيده بود : دل برين از جهان مادي ( زهد ) و پذيرش و عادت به فقر
اختياري او را به مقام بالاي بي نيازي رسانده بود
درس بيست و دوم
بارقه هاي شعر فارسي
*** پيام هاي اخلاقي حكايت هاي زير:
سگي پاي صحرانشيني گزيد :
اجتناب ودوري از رفتار خلاف شأن انسان ( توان كرد با ناكسان بدرگي / وليكن نياييد زمردم سگي )
يكي روبهي ديد بي دست و پاي :
براي گذران زندگي بايد تلاش كرد و به اميد ديگران نماند ( بخور تا تواني به بازوي خويش / كه سعيت بود در ترازوي خويش )
شنديم كه لقمان سيه فام بود :
نيكي نمودن افراد نيكوكار و توجه به زيدستان ( بخوردم يكي مشت زور آوران / نكردم دگر زور بر لاغران )
يكي قطره باران زابري چكيد :
تواضع و فروتني ، انسان را به مقام بالا مي رساند ( تواضع كند هوشمند گزين / زند شاخ پر ميوه سر بر زمين )
شبي ياد دارم كه چشمم نخفت :
در راه حق بايد خالصانه وارد شد و عشق ورزيد ( فدايي ندارد ز مقصود چنگ / و گر برسرش تير بارد و سنگ )
مفهوم حكايت « بازرگان كيش »:
قناعت كردن و فريفته نشدن به مال و ثروت ( گفت چشم تنگ دنيا دوست را / يا قناعت پركند يا خاك گور )
مفهوم حكايت « شهزاده ي قصير جثه » :
ارزش افراد به شجاعت و جوانمردي است نه به قيافه ي شاهرس « نه هر كه به قامت مهتر ، به قيمت بهتر »
مفهوم حكايت « طوطي و زاغ »:
( كبوتر با كبوتر باز با باز / كند هم جنس با هم جنس پرواز ) و ( پارسا را بس اين قدر زندان / كه بود هم طويله ي رندان )
افسانه ي عاشقي
1- حكايت مي كنند كه خطيبي سخنران در مجلس پند و اندرز با مهارت موعظه مي كرد وحاضرين ازسخنان وي بهره منداز مي شدند .
2- از عشق و عاشقي نكته هاي ظريفي مي گفت و داستان عشق را بازگو مي كرد .
3- شخصي كه خرش گم شده بود نزد واعظ رفت و او رااز گم كردن خر خود ، آگاه ساخت .
4- واعظ با صداي بلند گفت : امروز چه كسي در اين مجلس هست كه از عشق بي بهره است
5- كيست كه هرگز رنج و سختي عشق را نيده باشد و تا كنون ستم و ظلم زيبارويان ( معشوق ) را نكشيده باشد .
6- مردي ساده لوح كه هرگز درد عشق و عاشقي را نچشيده بود ، از جايش برخاست .
7- شخص گفت : اي سخنور ! اي ستايش شده ي روزگار ! آن كس من هستم كه از عشق و عاشقي هرگز بهره نبردم.
8- واعظ خطاب به شخصي كه خرش را گم كرده بود گفت : اكنون خر تو اين جاست پس افسار را بياورد .
درس بيست و هشتم
مي تراود مهتاب
مي تراود مهتاب ....
معني : نور كمي از مهتاب نمايان است و كرم شب تاب مي درخشد اما كسي حتي براي لحظه اي از خواب غفلت بيدار نمي شود . غم و اندوه مردم ناآگاه خواب را از چشمان من دور كرده است
نگران با من استاده سحر ...
معني : سپيده دم همراه با من ، نگران و مضطرب است و صبح از من مي خواهد كه بانفس روح بخش خود اين مردم غفلت زده را آگاه سازم اما من در راه تحقق آرزوها و خواسته هاي خويش رنج و سختي زيادي را تحمل مي كنم .
نازك آراي تن ساق گلي...
معني : افسوس ! آرزوهاي من براي بيداري جامعه كه همانند ساقه ي نازك و ظريف گل است و من آن را با تمامي وجودم پرورش دادم و آبياري كردم ، در برابر چشمانم نابود مي شود .
دست ها مي سايم ...
معني : تلاش مي كنم تا راهي براي بيداري و آگاهي مردم پيدا كنم بيهوده منتظر هستم تا كسي در را بگوشايد( كسي از خواب غفلت بيدار شود ) در اين ميان اوضاع آشفته ي مردم همچون در و ديواري بر سرم مي ريزد و باعث رنج و عذاب من مي شود . ( جامعه خود ، خواهان بيداري نيست از اين رو تلاش شاعر بي ثمر است . )
مي تراود مهتاب ...
معني : هنوز نور كم سوي ماه و تابش كرم شبتاب نمايان است . ( كور سوي اميدي هست ) مردي تنها ( شاعر) خسته و رنجور در حالي كه در راه بيداري مردم ، ناتوان مانده است بر دم دهكده با كوله باري از آرزوهاي تحقق نيافته منتظر كمك و ياري است و با خود اين گونه زمزمه م كند : غم و اندوه اين مردم غفلت زده ، خواب و آرام را از چشمان اشكبار من گرفته است . ( شاعر از ادامه ي تلاش خسته و ناتوان گشته اما در عسن حال اميد خود را براي بيداري مردم از دست نداده است . )
درس بيست و نهم
خوان هشتم
يادم آمد : هان ، ...
معني : آري به يادم آمد ، داشتم اين را مي گفتم : آن شب هم سوز و تندي سرماي زمستان شدت داشت . آه ، كه چه سرمايي ! تند و استخوان سوز و سرماي وحشتناك . ( بيانگر ظلم و بيداد حاكم بر جامعه )
ليك ، خوشبختانه آخر ...
معني : اما سرانجام جايي را براي سرپناه پيدا كردم هر چند كه بيرون از آن سرپناه ، فضايي تيره و سرد( بي روح ) همانند ترس و هراس بود ولي داخل قهوه خانه (پناهگاه ) چون شرم و حياء گرم و روشن بود .
همگنان را خون گرمي بود
معني : همگي نسبت به هم ، صميميت و صفا و يكدلي داشتند ، فضاي قهوه خانه گرم و روشن و مرد نقال هم سخنانش گرم و گيرا بود . به راستي كه مجمع صميمانه اي بود .
مردنقال ...
معني : مردنقال كه صدايي گرم و دلنشين داشت ، سكوت وخاموشي اش نيز سنگين وگيرا و شخنش همانند داستان و روايت آشناي او ( داستان هاي شاهنامه ) جذاب بود ، در حالي كه راه مي رفت سخن مي گفت ، ( داستان هاي شاهنامه را روايت مي كرد . )
چوب دستي متتشا مانند ...
معني : ( مرد نقال ) در حالي كه چوب دستي ، شبيه عصا در دست داشت و غرق شور و گرم گفتن بودميدان كوچك ( قهوه خانه ) را گاهي تند و گاهي آرام طي مي كرد . از سوي ديگر همه ي حاضرين به مانند صدف هايي كه بر گرد مرواريد نشسته باشند ، خاموش و ساكت با تمامي وجود به سخنانش توجه مي كردند .
هفت خوان ر زاد سرو مرو ...
معني : ( مردنقال ) از هفت خوان مي گفت : كه هفت خوان را آزاد سرو سيستاني و يا به قولي « ماخ سالار» آن مرد گرامي و ارجمند و آن هراتي خوب و پاك دين اين گونه روايت كرد ... اما خوان هشتم را اكنون من شاعر برايتان روايت مي كنم من كه نامم « ماث» ( مهدي اخوان ثالث) شاعر با بهره مندي از وقايع قهوه خانه موضوعي را به نام خوان هشتم براي بيان مطالب ذهن خود مي يابد . به عبارت ديگر از اين به بعد نقال هخود شاعر است .)
همچنان مي رفت ...
معني: (مرد نقال)همچنان در فضاي قهوه خانه قدم مي زد و همچنان داستان (مرگ رستم ) رار وايت مي كرد . و اين گونه مي گفت :
قصه است اين قصه ...
معني : شاعر مي گويد ، سخن من ، قصه ي درد و رنج مردم است و مبتني بر واقعيت است شعر نيست كه بر تخيل محض استوار باشد . اين سخنان من بازگو كننده ( ابزار سنجش ) مهر و دوستي جوانمردان است . اصلاً همچون شعرهاي بدون محتوا نيست كه فقط ظاهري آراسته داشته باشد . ( شعر من متعهد و لبريز از حقيقت است . )
اين گليم تيره بختي هاست ...
معني : شاعر شعر خود را گليم تيره بختي ها ودرد و رنج اين جامعه مي داند كه به خون داغ سهراب ها و سياوش ها آغشته شده و روكش تابوت پهلواني چون تختي گرديده است . ( پهلواني چون سهراب و سياوش و تختي هر سه ناجوانمردانه كشته شدند . )
اندكي استاد و خامش ماند ...
معني : مرد نقال توقف كرد و ساكت شد ، پس با صداي خشم آلود و لرزان وآهنگي رجزگونه و دردناك اينگونه گفت : ... .
آه / ديگر اكنون ...
معني : آه ديگر آن تكيه گاه و اميد كشور ايران و شير مرد ميدان چنگ هاي ترسناك ، فرزند زال ، پهلوان جهان ، آن صاحب و سوار رخش بي همتا و آن كسي كه هرگز خنده از لبانش دور نمي شد ، چه در روز صلح كه براي مهر و دوستي پيمان بسته و چه در روز جنگ كه براي كينه و انتقام سوگند خورد ... .
آري اكنون شير ايرانشهر ...
معني : آري ، اكنون رستم اين شير ايرن زمين ، دلاور و پهلوان سيستاني ، مظهر استواري ومردانگي ، فرزند زال ، در ته چاه تاريك و عميق و پهناوري كه در هر طرف بر كف و ديواره هايش نيزه و خنجر كاشته شده بود ، اسير گشته ، چاه مكر و حيله ي ناجوانمردان ، چاه فرومايگان و بي دردان ، چاهي كه بي شرميش همچون عمق و پهنايش باور نكردني و غم انگيز و شگفت آور است .
اري اكنون تهمتن...
معني : آري رستم اكنون با اسب غيور و دلاور خويش ، در ته چاهي كه به جاي آب ، زهر شمشير و نيره در خود داشت ، ناپديد شدهو اين پهلوان هفت خوان در دام دهان اين خوان هشتم (چاه ) گرفتار گشته است .
و مي انديشيد ...
معني : رستم با خود مي انديشيد كه ديگر نبايد چيزي بگويد چرا كه فريب ودشمني ، بسيار بي شرمانه و پست بود و او بايد درمقابل اين نيرنگ ، چشم هاي خود را ببندد تا ديگر چيزي را نبيند.
بعد چندي كه ...
معني : بعد از اين كه چشمانش را گشود رخش خود را ديد كه خون زيادي از تنش خارج شده بودو از بس كه شدت زخم هايش مؤثر و كشنده بود انگار كه رخش هوش و توان خود را از دست داده و درحال مرگ بود .
او / از تن خود ...
معني : او از تن خود كه بدتر از رخش زخمي شده بود اطلاعي نداشت و توجهي به خودش نداشت و مراقب رخش بود . رخش آن يكتاي گرامي ، آن همتاي بي مانند : رخش درخشان و زيبايي كه هزاران خاره ي خوش از او به ياد داشت .
گفت در دل : « رخش ...
معني : رستم در دل خود اين گونه مي گفت : بيچاره رخش ، و اين براي اولين بار بود كه لبخند از لبان رستم دور مي شده زيرا رخش عزيز خود را غرق در خون و ناتوان مي ديد .
ناگهان انگار ...
توضيح : نابرادر : در شاهنامه شغاد برادر ناتني رستم است و اينجا مقصود برادري كه به جاي برادري ، دشمني مي كند / چاهسار گوش - اضافه ي تشبيهي / مي پيچيد : طنين انداز مي شد .
باز چشم او ...
معني : دوباره چشم رستم به رخش افتاد اما افسوس كه رخش زيبا وغيور و بي نظير او با آن همه خاطرات خوشي كه با او داشته ، مرده است آنچنان كه انگار آن خاطرات فراوان وخوش را در خواب مي ديده است . ( رستم خاطرات خود با رخش را خواب و خيال بي اساس مي بيند ): اين قسمت بيانگر احساسات و عواطف رستم است .
بعد از آن تا مدتي ...
اين بخش بيانگر رقت قلب رستم است .
مرد نقال از ...
معني : از صداي مرد نقال ، ناله و زاري چون باراني مي باريد ( بسيار ناراحت وخشمگين بود ) و نگاهش تيز و نافذ بود . رستم آرام در كنار رخش نشست در حالي كه يال رخش در دستش بود ، در اين انديشه به سر مي برد كه : اين جنگ نبود بلكه شكار و به دام انداختن من بود ؛ اين ميزباني نبود بلكه فريب و نيرنگ بود .
قصه ميگويد كه بي شك ...
معني : او اگر ميخواست مي توانست شغاد نابرادر را بكشد همچنان كه قبل از مردن با تيري شغاد را بر درختي كه در زرش ايستاده بود دوخت و كشت .
قصه مي گويد / اين برايش ...
توضيح : سخت : بسيار / كمند شصت خم : كمند بسيار بلند / / فراز ايد : بالا بيايد .
ور بپرسي راست ...
معني : اگر راستش را بپرسي ( بخواهي ) من مي گويم كه اري راست بود . بدون شك قصه راست مي گويد او مي توانست كه خود را نجات دهد اگر مي خواست . اما ... .
درس سي ام
صداي پاي آب
اهل كاشانم ...
زادگاه من كاشان است ،اوضاع زندگي من نسبتاً خوب است . روزيِ مختصر و هوش اندكي دارم و از ذوق واستعداد كمي بهره مندم .
مادري دارم ...
مادري بسيار مهربان و با طراوت دارم . دوستاني كه پاك و صميمي و يك رنگ هستند و خدايي دارم كه همه جا همراه پديده هاست
من مسلمانم ...
من مسلمان هستم اما قبله ام عشق و زيبايي است من بر روي پاكي و روشني سجده مي كنم همه ي گسترده ي زمين سجاده ي من است . من با نور و رونشي وضو مي گيرم .
در نمازم جريان دارد ماه ...
نماز من همچون ماه و طيف سرشار روشني وز يبايي و مثل آب شفاف و زلال است ، آن چنان كه سنگ از درون آن پيداست ؛ يعني ، خلوص نيت دارم . شاعر وقتي نمازش را مي خواند كه همه ي عناصر طبيعت را در نماز ببيند . از ديدگاه عرفان ، همه ي پديده ها در حال تسبيح و عبادت هستند .
اهل كاشانم ...
حرفه ام نقاشي است گاهي تابلويي از رنگ مي سازم و به شما ميدهم تا با آواز عاشقانه ي قلبي خونين كه چون پرنده در قفس پرده ي نقاشي گرفتار است ، دلتان شاد شود ( اين قسمت ، آرزوي تحقق نايافته ي شاعر را نشان ميدهد )
چه خيالي ...
اما خيال بيهوده اي است چون مي دانم كه تابلوي نقاشي من زندگي و حيات ندارد ( بي روح است )
من نمي دانم ...
شاعر به عادت ها و باورهاي مردم اعتراض مي كند كه چرا اسب را حيواني نجيب وكبوتر را زيبا ميدانند . از ديدگاه او يونجه . گل سرخ تفاوتي ندارند . اگر طرز نگاه مان را عوض كنيم ، مي بينيم كه همه ي پديده هاي جهان زيباست .
شكوفه ي اشك
1- به عهد به عهد خود وفا نكردي اما من وفادار بودم . تو جفايي از من نديدي اما من ديدم تو پيمان دوستي را شكستي اما من عهدشكني نكردم. تو رشته ي دوستي را پاره كردي اما من پيوند دوستي را قطع نكردم. (بيانگر ثبات و پايداري عاشق است در عشق )
2- اگر از مردم سرزنش شنيدم و از رفتار و كردار خود ، احساس ندامت و پشيماني كردم ، فقط به خاطر تو بود
3- من قطره ي اشكي هستم كه هر شب در آرزوي رسيدن به تو از چشم ، همراه با ناله چكيدم و به نشانه ي شِكوهِ و شكايت ، بر روي چهره فرو غلتيدم . ( اي معشوق ! من از هجران تو نالان و گله مند هستم )
4- در برابر شادي هاي مردم دنيا فقط غم نصيب من شده است زيرا كه از ميان همه ي مردم دنيا فقط عشق تو را انتخاب كردم .
5- اي معشوق من ! تو مثل شمع به بدبختي من خنديدي ومثل بخت و اقبال در هنگام پيري به سراغم آمدي ( اشاره دارد به بي توجهي معشوق به عاشق و گذشت روزگار جواني و رسيدن ايّام پيري و بدبختي )
6- از تو اميد وفا و عنايت داشتم اما به من همه چيز رسيد به جز وفا وعنايت تو و چه بسيار پشيماني ها كشيدم و سرزنش ها شنيدم .
7- چاره اي جز عشق تو نداشتم از اين رو بار غم عشق تو را با شكايت و آه و ناله تحمل كردم .
8- جواني من به سرعت سپري شد و من همچون گردو غباري به دنبالش دويدم اما به او نرسيدم . ( در حسرت جواني ماندم )
9- گاهي همچون اشك از ديده بر رخسار بخت جاري شدم ( به خاطر بدبختي خود اشك ريختم ) و گاهي چون رنگ از چهره ي عمرم پريدم ( روزگار نشاط و جواني من با اندوه و اضطراب و يأس سپري شد )
10- اي معشوق ! اي نور اميدم ! تو به عهدت وفادار نبودي اما من وفادار بودم و استواري و پايداري مرادر عشق ديدي.
پيش از تو ...
1- پيش از قيام تو نيروهاي انقلابي نمي توانستند متحد بشوند و ظلم و اختناق حاكم بود و آزادي و رهايي ممكن نبود .
2- در آن دوران خفقان و ظلم ، گروه هاي انقلابي بسياري وجود داشت اما جرأت اتّحاد و يكپارچگي نداشتند و پراكنده بودند
3- در ان محيط استبداد زده و سرمزني بدون ازادي ، حتّي علف ها هم اجازه ي رويش نداشتند ( شدّت خفقان و اختناق به حدّي بود كه كوچك ترين نحرّك و ابزار عقيده براي آزادي خواهي وجود نداشت )
4- بهار آزادي و انقلاب ، گويي در زير خاك سرزمين ايران پنهان شده بود و پيش از تو امكان نمايان شدن را نمي يافت . ( زمينه ي انقلاب وجود داشت ولي بدون تو انقلاب ميسّر نبود . )
5- اگر چه دل هاي مردم مثل آينه ، پاك و با صفا بود ولي ترس شكنجه ي مأمورين استبدادي جرأت ابزار عقيده و شايستگي هاي خودرانداشتند .
6- سخن از عشق و ازادي هم چون بغض در گلو مانده بود و به نظر مي رسيد كه اين بغض هرگز قصد باز شدن ندارد ( اندوه مردم پايان يافتني نبود )
این وبگاه به منظور روان سازی درک دروس ادبیات دبیرستان با توجه به اهمییت این دروس در منابع کنکور ودسترسی آسان به آن در هر جای دنیا که باشید بدون حمل کتاب ،بدون صرف هزینه های گزاف کلاس های کنکور ویا پرداخت سنگین برای خرید کتاب های کمک درسی،نیز به منظور دسترسی سریع دانش آموزان این جانب برای یادگیری مطالب،وارتباط نظر فراگیران وهمکارانم با این جانب ،ازکلیه دانش آموزان وهمکاران گرامی در سراسر جهان انتظار هم فکری وهم یاری می رود