مجنون و عيب جو

1- روزي شخص عيب جويي به مجنون گفت كه مجنون بهتر و زيباتر از ليلي پيدا كن .

2- اگر چه ليلي در نظر تو زيباست ، اما در هر عضو از اعضاي زيبا ي اوعيب و نقصي وجود دارد .

3- مجنون از اين سخن عيب جو خشمگين و عصباني شد و در آن حالت خشم ، با خنده گفت : ...

4- اگر ليلي رااز ديد مجنون نگاه كني ، به جز زيبايي و نيكويي اوچيز ديگري نخواهي ديد .

5- تو كه به زلف وچهره ي ليلي مي نگري و ظاهر بين هستي ، كيفيت حسن او را درك نخواهي كرد .

6- تو قد و قامت و ظاهرش را مي بيني ، در حالي كه مجنون جلوه گري و نمايش ناز و كرشمه او را مي بيند تو فقط چشم زيباي او را مي بيني ، حال آن كه مجنون نگاه نافذ و تيرانداز او را مي بيند . ( نكوهش ظاهر بيني و توصيه به باطن نگري)

7- تو موي او را مي بيني ( به ظاهرش توجه مي كني ) اما مجنون به پيچ و تاب مويش ( عمق زيبايي او ) مي نگرد . تو ابروي زيباي او را مي بيني اما مجنون به اشاره هاي ابرويش مي نگرد ... ( نكوهش ظاهر بيني و توصيه به عميق نگري)

8- دل مجنون از خنده ي شيرين ليلي خون شده است ( ناراحت و غصه دار است ) اما تو تنها لب و دندان او را مي بيني كه چگونه است و از كيفيت خنده ي او آگاه نيستي .

9- آن كسي كه تو نام ليلي را بر او گذاشته اي ، آن ليلي اي نيست كه ارام و قرار را از من ربوده و مرا عاشق خود ساخته است .

درس دوازدهم

قلب مادر

1- معشوقه به عاشق خود پيغام فرستاد كه مادر تو با من جنگ و دعوا مي كند .

2- مادر تو هر كجا مرا مي بيند از دور اخم مي كند و ناراحت و خشمگين مي شود .

3- با نگاه خشمگيانانه ي خود تيري بر دل زود رنج من مي زند . ( مادرت با نگاهش مرا آزار مي دهد )

4- از خانه مرا دور مي كند و به بيرون مي اندازد ، همانند سنگي كه از دهن قلاب سنگ به بيرون پرتاب مي شود .

5- تا وقتي كه مادر سنگ دل و بي رحم تو زنده است شيريني زندگي در كام من و تو تلخ خواهد بود .

6- تا زماني كه مادرت را نَكُشي با تو صميمي و يك رنگ نمي شوم .

7- اگر تو مي خواهي به وصالم بررسي بايد هم اينك ، بدون ترس و معطلي...

8- بروي و سينه ي كينه توز و بي محبت او را پاره كني و دلش را از آن سينه ي تنگ و كوچك بيرون بياوري .

9- دل مادر را درحالي كه هنوز گرم و خون آلود است ، براي من مي آوري تا غبار كينه و كدورت از قلبم پاك شود .

10- عاشق نادان بي ادب كه نه ، بلكه آن بدكار بی عارو و بي حيا ...

11- ... احترام و حرمت مادري را فراموش كرد و مست از شراب و ديوانه از بنگ ( حالت عادي نداشت ) ...

12- رفت و مادرش را به زمين زد و سينه ي او را شكافت و دلش را به دست گرفت . ( دل مادر رادرآورد و او را كَُشت )

13- در حالي كه قلب مادر همانند نارنج در دستش بود ، قصد رفتن به منزل معشوقه نمود.

14- اتفاقاً دم در به زمين خورد و ارنج او كمي زخمي شد .

15- دل مادر كه هنوز گرم بود و مي تپيد ، از دست فرزند بي فرهنگش بر زمين افتاد .

16- وقتي كه دوباره از زمين بلند شد ، قصد برداشتن دل مادر كرد .

17- متوجه شد كه از آن دل خون آلود اين صدا آهسته به گوش مي رسد ...

18- آه كه دست پسرم زخمي شد . واي كه پاي پسرم به سنگ خورد .


درس سيزدهم

كيش مهر

1- بارها گفته ام و باز هم مي گويم كه مذهب و آيين من عشق ورزي به دلبران است .

2- در مذهب وآيين عشق ورزي، پرستش با مستي همراه است و انسان هاي عاقل از گروه مستان خارج هستند. (بيانگر تقابل عقل و عشق)

3- عاشقان توجهي به شادي و آسايش و لذات جسماني ندارند .( بيانگر رياضت عارفانه )

4- در كوي عاشقان ميان دل آن ها وخواسته ها و آرزوهايشان موانع و فاصله هاي زيادي قرار دادند .

5- چه بسيار عاشقاني مثل فرهاد در كوه ها جان سپردند و چه بسيار عارفاني مانند حلاج بر بالاي دار رفتند ودر راه عشق جان باختند .

6- جهان چيزي جز عشق و محبت به يار ندارد و اگر هم داشته باشد انبوهي از تصورات و گمان هاي باطل است .

7- اما جوانمردان و آزادگان هرگز به تعلقات بي ارزش دنيوي توجهي ندارند .

8- عاشقان بزرگ كه ازاده هستند وابستگي هاي دنيا را از جان خود دور ساختند .

9- چه بسيار عاشقاني كه در راه عشق در خون خويش غلتيدند و رفتند .

10- هنگام بهار كه آسمان قطرات باران را بر سر باغ و گلزار مي ريزد ...

11- سبزه ، دشت و صحرا را مي پوشاند وگل در گلزارها مي رويد وشكوفا مي شود ...

12- بوته ي گل كه در كنار جويبار روييده، چهره ي خود را در آب صاف آرايش مي دهد...

13- شاخه ي گل سرخ در آغوش گل نيلوفر قرار مي گيرد و شكوفه هاي انار ( در هنگام فرو ريختن ) با صد گونه جلوه و ناز به رقص در مي آيند ...

14- باد بامدادي غنچه را شكوفا مي كند و بلبل نغمه ي خوش و دلنشين مي خواند ...

15- پس در آن وقت به ياد ابروي خميده ي زيبا رويان در مجلس عاشقان و عارفان سرمست ، شراب عشق الهي بنوش .

16- با نوشيدن شراب عشق الهي ، اسراسر هستي را درياب زيرا شراب عشق ، سختي ها را آسان مي كند .

17- دنيا جز مكر و افسانه اي بيش نيست و حتي كساني چون خشايارشاه فريب دنيا را خوردند و گمراه شدند .

18- آگاه باش باش و فريب اين دنيا را نخور زيرا در كنار زيبايي ها و لذات اين جهان ، سختي ها و رنج هاي فراوان وجود دارد .

19- پي در پي شراب عشق ومعرفت را بنوش و از مستي آن گرم و پرنشاط باش. ( به اين كار مشغول باش )، بگذار عيب جويان خرده بگيرند و تو اعتنايي به آن نداشته باش.